تبليغاتX
Hacked


Hacked

Hack !


  This Web-log Hacked By V4MP!R3

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:10 توسط فرشاد|

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

خیلی سخته.............

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:23 توسط فرشاد| |

 انتظار نداشتم تا همیشه هم سلولی من بمونی

انتظار نداشتم چون محکوم به حبس ابد بودم ، تو هم فکر ِ فرار رو از سرت بیرون کنی

انتظار نداشتم شریک غم هام بشی و شادی های ِ کوچیکت رو به من تعارف کنی

انتظار نداشتم وقتی از پشت میله ها آزادی رو نگاه می کنی ، من رو هم تو رویاهات ببینی

انتظار نداشتم وقتی یواشکی کلیدها رو از تو جیب ِ نگهبان برداشتی ، منو محرم بدونی

.انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی ، کلید ها رو نبری

 

انتظار داشتم

 

به حرمت ِ تمام ِ خاطره هامون

 

تمام ِ یادگاریهای ِ روی ِ دیوار

 

به حرمت ِ تمام ِ خاطره هامون

 

تمام ِ یادگاریهای ِ روی ِ دیوار

 

تمام ِ خط های ِ شمارش ِ روزهای ِشب زده

..
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:20 توسط فرشاد| |

 

این روزها که می گذرد ، هر روز

 

احساس می کنم که کسی در باد

 

فریاد می زند

 

احساس می کنم که مرا

 

از عمق جاده های ِ مه آلود

 

یک آشنای ِ دور، صدا می زند

 

آه.......

 

آهنگ ِآشنای ِ صدای ِاو

 

صدای ِ او

 

...

 

این روزها که می گذرد ،هر روز

 

!در انتظار ِ آمدنت هستم

 

اما

 

با من بگو که آیا ، من نیز

 

در روزگار ِ آمدنت ، هستم؟

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:24 توسط فرشاد| |

دوستت دارم ...

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند.

فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و

نيمي ديگرش را ابرها به اسارت برده‌اند.

دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها.

در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را

به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم.

تو پلک بر هم مي‌زني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور مي‌شود.

زمان مي‌وزد و در مسير ثانيه‌ها خاطرات من تبخير مي شوند.

دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست!

هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم

و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:35 توسط فرشاد| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:14 توسط فرشاد| |

 با بودنت دنیای من رنگی تر از همیشه ست

                                           قلب تموم آدماش از جنسی مثل شیشه  ست

 

                                      با بودنت رنگین کمون یه رنگ اضافه داره

 

                                                                رنگی که زیباییش تو رو تو ذهن من میاره

 

                                           با بودنت تو گلخونه هیچ گلی کم ندارم

 

                                                                 هیچ گلی اونجا نمی خوام وقتی تویی کنارم

 

                                     با بودنت غصه می ره شادی جاشو می گیره        

 

                                                             با دیدنت هر چی غمه تو قلب من می میره

                       با بودنت......

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:2 توسط فرشاد| |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

نکنه یه روز ندامت .....................

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:55 توسط فرشاد| |

از پس شیشه ی عینک استاد

 

        سرد بسیار به من می نگرد

 

                 باز از چهره ی من می خواند

 

                               که چه ها بر دل من می گذرد

 

                                            می کند مطلب خود را پایان

 

                                                 بچه ها!عشق گناه است  گناه
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 3:4 توسط فرشاد| |

 

شب از رويای تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام ديگر ز دردی بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

این دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاری..........

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 2:16 توسط فرشاد| |

 

چه زيبا! گفتم دوستت دارم

 

!چه صادقانه! پذيرفتي

 

!چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد

 

!چه ابلهانه! با تو خوش بودم

 

!چه كودكانه ! همه چيزم شدي 

 

!چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي 

 

!چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم 

 

!چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد

 

.چه بيرحمانه! من سوختم

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 2:2 توسط فرشاد| |

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم
بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد
پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...
بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست
و خيلي بي تفاوت گفت: کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...
وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب دید
.

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:5 توسط فرشاد| |

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي...هيچ وقت فراموشت نميکنم.

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:51 توسط فرشاد| |

... 

باور عشق برایش سخت است ...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:39 توسط فرشاد| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:23 توسط فرشاد| |

يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود . . . .

بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روتو بر گردوندی و گفتی هيچی.

گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست.

گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.

گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام

گفتی:عشق يعنی خاطره!

گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟

گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد.  

گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و

مدام تکرار ميشه.

حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد ! ! ! 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:0 توسط فرشاد| |


Design By : Night Skin